نگاشته شده توسط: هادی | آوریل 7, 2010

فرودگاه تا هتل

تایلند به طور کلی یه کشوریه که در دنیا به توریستی بودن معروفه. یعنی فقط مقصد بسیاری از توریست های ایرانی نیست و در دنیا هر کی از هرکی قهر بکنه میره تایلند. این به این معناست که شهرها هم آمادگیش رو داره و هم مملو از توریسته و مردم هم رفتار درست با توریست رو بلند. بسیاری از مردم فکر می کنند تایلند رو توریست میچرخه. البته این باور تا حدیم درسته اما این کشور بزرگ ترین صادر کننده برنج هم هست و ضمنا جزو بزرگ ترین تولید کنندگان کیف و کفش و لباس هم هست. در صنعت الکترونیک هم دستی داره. بسیاری از دوربین های نیکون تولید تایلنده.

فرودگاه بانکوک فرودگاه به نسبت بزرگ و شلوغیه و البته جذابیت خیلی از فرودگاه های لوکس دنیا رو نداره. البته هرموقع در مورد فرودگاه صحبت می کنم شما با فرودگاه ایران مقایسه نکنید. چون ما کلا با همه دنیا فرق داریم و یه سر و گردن …

همونطور که گفتم اسم در لیست آقای نازنین تایلندی که تابلوی سروش تور رو بالا گرفته بود پیدا شد و بعد از مدتی که اسم همه کنارشون تیک خورد رفتیم بیرون از فرودگاه. در ۸۰ درصد زمانهایی که با لیدرهای تایلندی بیرون بودیم همیشه این تابلوی سروش تور رو بالای سرشون میگرفتن که گروه هم رو گم نکنن. به همین منوال سوار اتوبوس شدیم. این اتوبوس جزو اتوبوسهای معمولی بود. یعنی اون رو خریده بودن برای تور و خیلی گرون نبود و ظاهرش آدم رو یاد افغانیا مینداخت اما سالم و راحت بود. تو گشتایی که تعدادمون زیاد میشد همین با همین ماشین میرفیم بیرون.

از همون ابتدای سفر چپ و راست بودن فرمون نشون از انگلیسی بودن کشور داشت. ازون جالب تر عکس پادشاه بود که همه جا به چشم می خورد. یارهبر و یا رهبر و ملکه. البته من از همون اول سعی در برطرف کردن حس کنجکاویم داشتم. فهمیدم این پادشاه کوچکترین دخالتی در سیاست نمیکنه و لام تا کام از این جهت بی بهرست و بیشتر نمادینه و به مسمندا میرسه. آخرین نظراتی که داده بوده در ماه پیش خواسته بوده از مردم که به سگهای ولگرد بیشتر محبت کنن و آذارشون ندن.

اتوبانهای زیادی در شهر وجود داره که به کمک اونها تردد سریعتره و اگه بخواید بشون وارد بشید باید پول عوارض اتوبان رو هم بپردازید. ۹۹ درصد ماشینها ‌ژاپنی هستند و به همین دلیلم زبان ژاپنی براشون مثل زبان عربی ما در بین دانش جوها رواج داره. یعنی روابط اقتصادی زیاد با ژاپن.

بانکوک هوای معمولا گرم و مرطوبی هم داره.

نگاشته شده توسط: هادی | آوریل 7, 2010

ورود تا قبل از اسکان در تایلند

الان که این مطالب رو دارم شروع میکنم در حالت مریض احوالی هستم. دراز کشیدم و دارم همزمان غزلیات شمس رو با صدای سروش گوش میدم و نیم نگاهی هم دارم به عکسای تایلند تا براون اساس پیش برم.

شاید شماهم مثل من جزو اون دسته از ادمایی باشید که وقتی قراره جایی برن یا چیزی بخرن اول باید ته و توش رو در بیارن. به همین دلیل پیش از رفتن به تایلند سعی کردم تا حد امکان اطلاعاتی از اینترنت در مورد این کشور به دست بیارم که از قضا تو تایلند کمکم هم بود.

بد نیست بدونید این مطالب از تایلند شروع میشه و بعد از مالزی به بالی اندونزی هم میرسه و از این جهت که این ۳ کشور معمولا یکیشون انتخاب میشه برای مسافرت میتونه زمینه تصمیم گیری بهتر رو هم فراهم کنه.

شروع سفر برمیگرده به نوروز ۱۳۸۸

برای رفت انقدری که یادمه ۶ ساعت پروازه و برای برگشت ۷ ساعت چون مسیرش معمولا کمی عوض میشه. من تایلند رو با تور رفتم. بد نیست بدونید که تو ایران خیلی وقتا شما نمیدونیر در حقیقت به چه توری میرید. بلکه فقط یک اسم رو میشناسیر که خیلی و قتا به یه چیز ختم میشه. که به تدریج متوجه میشید چی میگم.

هواپیمایی که باش پرواز کردم یه هواپیمای بویینگ بود. اون مقوای نجات که همتون میشناسیدش مربوط به خطوط هوایی United Airline بود. ازون جایی که ما نمیتونمی خرید هواپیما از یه شرکت آمریکایی داشته باشیم خودتون میتونید متوجه بشید که این هواپیما دست چند تا خط هوایی گشته تا به ایران رسیده. ظاهر هواپیما، ویدیو پر‌ژکتور به لامپ ۳ رنگ خیلی بزرگ و تلویزیون های قدیمی تو هواپیما نشون میداد که این هواپیما بیشتر به درد موزه های هوایی میخوره تا مسافربر. بهتره بیشتر کشش ندم چون بی انصافی نکنیم در طول مسیر هیچ تلفاتی نداشت و توقع ما هم جز این نیست.

وقتی به فرودگاه میرسید در همون نگاه اول اینکه چقدر توریست میشه به یه کشور مسافرت کنه براتون سوال میشه. سف هیی که مملو از توریست برای دریافت ویزا و ورود. اروپایی هایی که خیلیاشون یه کتاب دستشونه و روسهایی که دارن با صدای بلند باهم حرف میزنند و …

بعضی وقتام ایرانی هایی که قبل از گرفتن ویزای ورود رفتن تو Free Shop و چند بطری مشروب گرفتن مبادا تموم بشه.

تا پیش از دریافت ویزا و مهر ورود هنوز همسفرهاتون رو نشناختین و البته باید امید وار باشید همسفرهای خوبی نصیبتون بشه که البته زیاد هم باهم میتونید کاری نداشته باشید ولی طبعتا اگر مچ باشید بیشتر بتون خوش میگزره.

بعد از پله برقی ها پایین میرید و اونجا به توری که باش اومدید می پیوندید. اینتجا بود که فهمیدم بسیاری از این تورها که به اسامی مختلف فروخته میشه همه به یکجا ختم میشه. جالب اینه که هیچکس نگفته بود باید پیش کی بریم اما بعد از مدت کوتاهی اسم رو در لیستی که دستی این آقای نازنین تایلندی بود پیدا کردم.

سروش تور متعلق به دو برادر خوش فکر و خوش تیپه. کار اونها که هردو در تایلند ساکنند اینه که مسافر رو در تایلند تحویل می گیرند و مستقر می کنند و بعد از روی آپشنهایی که به مسافر میدن و راهنماییش می کنند به تورهای مختلف میره. یعنی یه جزوه کپی شده به شما میده که توش نوشته این تور چقدر زمان میبره و هزینش چقدره. بعد شما قبل از صیح فردا بش اطلاع میدید و او بر حسب اینکه چقدر مسافر همزمان به فلانجا میخواد بره یک اتوبوس و یا یک ون میفرسته تا یکی یکی از هتلها مسافرارو جمع کنه و ببره به توری که انتخاب کردن.

نگاشته شده توسط: هادی | مارس 15, 2010

تایلند،‌ مالزی ، اندونزی و …

راستش چند روز پیش با دیدن اتفاقی عکسای چند تا سفر به یاد یه سری چیزای جالب افتادم. میخوام با یه عالمه عکس و نوشته به همون ترتیبی که بالا گفتم نکات جالبی که از این سفرها به ذهنم میاد رو بنویسم.

کلا من یا نمینویسم یا اگه بنویسم باید برم اوین. اینه که باید موضوعاتی داشته باشم که سرو کارم اون سمتا نیفته. به نظرم بهترینش همین سفراست که تجارب جالبی برای خودم داشته. شاید بعضی ها باشن که دوست داشته باشن سفر رو از دریچه نگاه منم بخونن.

به نظرم در مورد بسیاری از مسایل میشه پازل ذهنی رو با کنار هم گزاشتن نظرات متفاوت به یه برداشت کامل نزدیک کرد.

همه چیز را همگان دانند.

نگاشته شده توسط: هادی | دسامبر 8, 2009

رفتگران عزیز نیجریایی

من در نیجریه تقریبا چیزی به نام حکومت یا دولت حس نکردم. میشه گفت مخصوصا در لاگوس یه سری مردم رو میبینید که در هم میلولند. کشوری با جمعیت ۱۵۰ میلیون. اونم در آفریقای با حساب و کتاب. یه جورایی تصور می کنید مردم خودشون کار بازی می کنند. خیابون ها رو تمیز میکنن، راه میسازن و در نهایت زندگی می کنند دیگه. بعدا بیشتر در این مورد مینویسم.

یکی دیگه از چیزایی که توجه من رو به خودش جلب کرد رفتگرهای نیجریه بود.

البته شهر ابوجا که یک شهر نوسازه وضع بهتری داره اما عموما همه جا وضع به همین شکله. یعنی لاگوس هم عموم رفتگرها به همین شکل کار می کردند. اکثر رفتگرهایی که من دیدم خانومایی بودن که با خاک انداز مشغول نظافت بودن. از حق نباید بگزریم که مردم نیجریه با وجود فقری که به صورت عمومی وجود داره و کمبود امکانات، از مردم کشوری مثل مالزی که «ادعای در حال توسعه بودنش» گوش فلک رو کر کرده به مراتب تمیز تر هستن.

عجیب اینه که چرا با خاک انداز و عجیب تر این خیابونایی که عموما توشون پر از خاکه. همونطوری که تو این عکسا میبینید این خیابون پر از خاک و خله و گاهی که یک کامیون رد میشد فقط مجبور بودین چشماتون رو ببندید که از خاک کور نشین. حالا تمیز کردن خاک های یه همچین خیابونی اونم به این صورت به چه دردی میخوره خدا عالمه!

بازهم از آقای علیرضا اسدی جدا عذر خواهی می کنم که تو این مطلب هم به مفاهیم علمی کارگاه هایی که ارایه کردم اشاره ای نشده. امید وارم در کامنت های جدید بازم مارو مورد عنایت ویژشون قرار بدن.

نگاشته شده توسط: هادی | نوامبر 29, 2009

فقط خانومها بخوانند !

نمیدونم شمام یادتونه یا نه. یه مجله ای بود زمان ما پیرمردا گمونم ۱۰ سال پیش که روش نوشته بود «فقط دخترها بخوانند.» یا یه چیزی  شبیه به این. به هرحال حقه کثیف ولی با مزه ای برای بازاریابی بود. منم به یاد اون این تیتر رو زدم.

مساله مو برای آفریقایی ها یه چیز خیلی مهمیه. یعنی حد اقل میشه گفت برای خانوماشون. این مساله مخصوصا برای دخترای جوونشون خیلیم مهم تره و خوب روش حساسن. اما آفریقایی ها حد اقا در ۱۰۰ در صد مواردی که ما در نیجریه دیدیم موهاشون یه جور رشد میکنه. یعنی یه موهای فرفری خیلی ریز و باریک که یه جورایی وز وزی هستن. یعنی در حقیقت فر به معنی که تو ذهن شماست نه. بلکه خیلی ناجورتر. برای همین راه نگهداری مو برای اونها به طور کل متفاوته. مثلا اینکه میبینید موهای بچه ها همشون ریز با یه سری فنر بسته شده اولا به این دلیله که کم کم بشه دستشون کرد و یه زره حالت مو مانند بشون داد و مهم تر از اون به این خاطره که این موهارو نمیشه اصلا به صورت باز نگه داشت و بهداشتش هم وحشتناک سخت میشه.

یعنی این موهارو اگه نبندن یه چیزی شبیه به یه جنگل میشه رو سرشون که به کاملا رو هواست و به هیچ سمتی هم نرفته.

بنابراین خانومها یاموهای خودشون رو در حد کچلی کوتاه نگه می دارن و همیشه از پوسیژ استفاده میکنن و یا به سختی میبافن و نگه میدارن ولی بازم گاهی از پوسیژ استفاده می کنن. یعنی خیلی پیش میاد و طبیعیه که یه روز یه خانوم رو بدون مو ببینید و روز بعد همون خانوم یه موی بلند داشته باشه.

تمام موهایی که اینجا میبیند همشون مصنوعیه.

البته عکس زیاده ولی زیاد دوست ندارم عکساشون از جلو رو بزارم. این مطلب در جواب بسیاری از دوستان بود که در مورد این موها سوال داشتن.

به هر حال همه جورا این بندگان خدا رو شانسن دیگه.

نگاشته شده توسط: هادی | نوامبر 27, 2009

صد بار گفتم از روی قیافه قضاوت نکن !

خوب فکر میکنم برای هممون پیش اومده که تو یه محیط قرار بگیریم و بنا به ظاهر افراد قضاوتی بکنیم در موردشون. خوب این اتفاق اینجا برای ما بیشتر افتاد.

بهتره اول به یه نکته‌ای اشاره کنم و بعد داستان رو ادامه بدم. تو نیجریه بر عکس کشوری مثل مالزی که خوب شاید خیلیا تجربه سفر به اونجا رو داشته باشن،‌ مردم فرهنگ خودشون رو خیلی حفظ کردن . فرهنگایی مثل رقص آفریقایی که بعداً جداگانه در موردش مینویسم واقعاً تو زندگیشون و وجودشونه. یا موسیقی آفریقایی که باش زندگی میکنن. و علاوه بر اینها لباس پوشیدنشون را هم شامل میشه. تازه همه اینا با وجود اینه که این مردم یه مردم انگلیسی زبان هستن و خوب مثل همه جای دیگه الگوی پیشرفت تو ذهنشون همون شیطون بزرگ خودمونه. یعنی شما اینجا آفریقایی بودن رو فقط تو رنگ نمیبینید بلکه فرهنگشون هنوز خیلی آفریقایی مونده. اکثر جاها -تا جایی که من دیدم- این خیلی خوبه ولی خوب یه جاهایی هم خیلی بده. مثلاً رانندگیشون یا خیلی چیزای دیگه از جمله چیزایی که خودش اومده اینجا ولی هنوز با فرهنگ گاو و گوسفندی استفاده میشه. گمونم یه چیزی شبیه همون فرهنگ آپارتمان نشینی قدیمی خودمون.

خلاصه من اینجا چند نمونه از قضاوتامون رو باعکس نشونتون میدم. بعد از اینکه خودتونم مثل ما به اشتباه افتادید، بتون یه سری نکات رو اضافه میکنم.

جهت اطلاع اون خانوم کنار دستی گزارشگر شبکه ملی نیجریست

خانوم نیوجرسی

این خانومی که میبینید ما به عادت خودمون اسم روش گذاشتیم. البته این اسم گذاریای من سابقه طولانی داره و بیشترش به این خاطره که یکی تخیله و یکیم اینکه من در حفظ کردن اسامی آدما هیچ تخصصی ندارم. چه برسه به اسامی عجیب آفریقایی. مثلاً تو دانشگاه با دوستم برا افراد مختلف اسم داشتیم. یه پسر مو بلند بود که موهاشم رو هوا بود و شبیه پادشاهای قرون وسطای اروپایی بود و ما بش می‌گفتیم پادشاه و دوستاشم برا خودشون از وکیل و وزیر بنا به ظاهرشون اسم گرفته بودن

این خانوم اول در افتتاحیه مراسم بود و بعدم در کلاس های منم حاضر شد. ما فکر میکردیم بنده خدا یه آدم بی سواده که به خاطر دوستی قدیمش با خانم نیک مدیر این کنفرانس اینجاست. خیلیم آروم بود و هم آهسته راه میرفت و هم آهسته حرف می زد.

تا اینکه باش که صحبت کردیم فهمیدیم تو نیوجرسی آمریکا زندگی می‌کرده و بچه هاشم همه همونجا درس خوندن. خودشم روانشناسی در نیوجرسی خونده و اونجا در دانشگاه سخنرانیم داشته.


خانوم با مزه

این خانوم وسط یه سخنرانی پیداش شد و مدام به یه شیوه عجیب آفریقایی که بعداً براتون میگم همرو تشویق به یه جور دست زدن خاص همراه رقص می کرد. اینه که ما هم همینجوری از دستش شاکی شدیم اسمش شد خانوم بامزه.

ایشونم تازه از ایالت اوهایو برگشته بود و دو تا فوق لیسانس از اونجا گرفته بود و الانم تو یه مجله کار میکنه.

به هر حال آدم هرچی بگذره احساس میکنه چقدر تا حالا بی تجربه بوده.

نگاشته شده توسط: هادی | نوامبر 19, 2009

پشه بند یا جادوگر قبیله

قبل از سفر و با خوندن وبلاگ یکی از دوستان که از طریق سرچ با وبلاگشون آشنا شده بودم، دیده بودم که چیزایی در مورد پادشاهای قبایل نوشته بودن. به هر حال اینجا هنوز حالت قبیله‌ای مخصوصاً در مناطق روستایی وجود داره. برای من این سؤال وجود داشت که رفتار نسل امروز با اون فرهنگ بعضا خرافه دیروزی قبایل چیه. تا اینکه یه روز تقریباً تونستم بخشی از جوابم رو بگیرم.

مدرسه Legacy که مدرسه ای در مناطق نسبتاً فقیر نشینم بود بعد از ورک شاپ، بچه‌ها به درخواست خودشون یه نمایش کوتاه برامون اجرا کردن که معلوم بود روش تمرین هم از قبل داشتن و احیاناً در جاهای خاصی اون رو به عنوان یه جور خوشامدگویی اجرا می کردن. اما موضوع این نمایش که تعدادی از عکساشم براتون میزارم ازین قرار بود که :


اگه دقت کنید اون ته میتونید پشه بند رو با بسته بندی آبی ببینید


اول این نمایش رئیس قبیله یه جلسه گذاشته بود و داشت با سایرین در مورد امور معمول قبیله صحبت می کرد. ناگهان یکی از زنای قبیله با حالت نالان میومد و می‌گفت که فرزندم داره از دست میره و مالاریا گرفته. رئیس قبیله جادوگر رو دعوت می‌کرد و اوهم بعد از مقداری شامورتی بازی به این نتیجه می‌رسید که باید قربانی بدن تا بچه خوب بشه.

خلاصه فرزند رئیس که بچه‌ای با کت و شلوار و درس خونده بود میومد و یه پشه بند میاورد و بعد همه جشن میگرفتن و میفهمیدن که با یه پشه بند ساده و بدون قربانی کردن میشه قبیله رو نجات داد.

فکر میکنید آدم باید چه حسی بش دست بده وقتی میبینه بعد از ۳۰ سال عدم موفقیت در مدیریت اقتصادی کشور ما تازه شعار اجرای اقتصاد اسلامی میدیم. آیا فکر می‌کنید کار دین نظریه پردازی اقتصادیه که ما باید هرجوریه از دلش بیرون بکشیم.

فکر میکنید چند ساله دیگه طول بکشه تا ما برای حل مشکلاتمون از پشه بند استفاده کنیم و بفهمیم قرار نبوده دین در مورد مشکلات اقتصادیمون به ما راه حل بده؟

نگاشته شده توسط: هادی | نوامبر 17, 2009

مدرسه Legacy Private School

این مدرسه برای من خیلی عزیز بود. مدیر پولداری داشت که پول خودش رو برای تاسیس یک مدرسه در منطقه ای فقیر اختصاص داده بود. بین تمام مدارسی که رفته بودیم دانش آموزای این مدرسه از درک و شعور و هوش اجتماعی خیلی خوبی برخوردار بودن. بعدا در مورد نمایش بسیار جالبشون هم براتون مینویسم ولی فعلا به همین عکسا بسنده می کنم.

قبول دارید به عنوان عکسایی که با یه دوربین فیلم برداری معمولی گرفته شده عکسای خوبیه؟ کاش دوربینم خراب نشده بود.

DSC00185

DSC00183

خداییش میبینید چقدر دوست داشتنین؟

DSC00182

DSC00176

DSC00142

DSC00136

DSC00131

DSC00123

DSC00113

نگاشته شده توسط: هادی | نوامبر 15, 2009

مدرسه Whiteplein British School

مدرسه وایت پلین مدرسه بریتیش اینجاست. البته ابوجا مدرسه آمریکایی هم داره و تنها چیزی که ازش معروفه اینه که شاگرداش برعکس تمام مدارس اینجا لباس فرم نمیپوشن.

این مدرسه اونطور که روی تابلوشم قید کرده پارتنره با مایکروسافته و طبیعتا به خیلی هم به این مینازه. شهریه این مدرسه هم سر به فلک میکشه که شایدم نسبت به عددای نجومی مدارس ایران خیلی هم عجیب نباشه. شهریه این مدرسه با ناهار و گمانم اقامت برای بالاترین مقطع حدود ۱۴ میلیون تومن میشه و این مبلغ فقط برای خانواده های خیلی مرفه اینجا قابل پرداخته. دروغ نگم به مدرسه که رسیدیم با دیدن اون کبکبه و دبدبه ساختمون دست و دلمون لرزید. خلاصه مدیر مدرسه اومد به پیش وازمون و مدرسرو بمون معرفی کرد. از خود سیستم مدرسه تا اینکه مایکروسافت اینجا چیکار میکنه و …

اطاقای کامپیوتر و تاکید روی انکه اینجا هر کس یه لپ تاپ داره و اینترنت ۲۴ ساعته وایرلس.  مام بعد از یه گشتی شروع کردیم به خفن سازی داستان و انکه نتایج ورک شاپ امروز چیه.

به هر حال کار که شروع شد دیدیم ای بابا اینجام آفتابه لگن هفت دست ولی شام و نهار هیچیه. نه بچه ها چیز زیادی بارشونه نه معلما. جالب اینه که تعدادی معلم بریتیش سفید پوستم داشتن. بچه ها واقعا نمیتونستن دو کلمه در مورد یه موضوع صحبت کنن. فقط انقدری که مافهمیدیم یه چیزایی بلدن با پاورپوینت بسازن. بعد از اینکه نیم ساعت تو اینترنت سرچ کردن در پاسخ اینکه مالاریا چیه ۹۹ در صدشون بلند میشدن و جواب میدادن. «مالاریا از یه پشست.»

چیزی که ما تو مدارس فقیر برعکسش رو دیده بودیم که اکثر بچه ها فعال بودن  و رفتارای اجتماعی بهتری هم داشتن.  من بیشتر گمون میکنم علتش اینه که تو این مدرسه به بچه ها هیچی نمیگن و به دلیل مشاغل پدراشون هیچ امر و نهیی بشون نمیکنن و اونام لوس شدن.

مدرسه یه سلف خیل مرتب داشت. استخر و حتی یه سری از بچه ها هفتگی خونه میرفتن.

نگاشته شده توسط: هادی | نوامبر 13, 2009

مدرسه Solid Rock School

مدرسه سالید راک مدرسه جالبی بود. از این جهت که این مدرسه در منطقه چندان مرفهی که یعنی منطقه متوسط به پایینی قرار داشت و صاحب این مدرسه یه مدرسه دیگه هم داشت که در منطقه مرفهی واقع بود. ما بعد از اینکه با خاطره خوشی از این مدرسه بیرون رفتیم یه سری هم به اون مدرسه مرفه زدیم که با مدیرش که یه خانوم متمول از نوع بدش که هممون میشناسیم بود تقریبا دعوامون شد. ایشون فقط میگفت همه بچه های مدرسهم من لپ تاپ دارن و همین. به هر حال مهم نیست. عکسایی از مدرسه اول میزارم براتون:

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.